باور

باور

باور 

باور تفسیر ما از این دنیاست که دنیا به چه صورت کار می کند.

می خواهی بگویی اوضاع بد است، اثبات می کنی که شرایط بد است با نتایجی که از کارهایت بدست آورده ای و می آوری.

اگر بگویی هیچ موقع جا پارک پیدا نمی کنم قطعا به همین صورت خواهد شد و جای پارک پیدا نمی کنی.

هر باورری که داری بر اساس اون باور رفتار می کنی.

چه فکر کنی موفق می شی چه نه در هر دو صورت حق با تو است.

ضرب المثل های خطرناک که به باورهات صدمه می زند و مانع موفق شدنت می شود.

  • پاتو از گلیمت درازتر نکن. یعنی از دایره امنت خارج نشو.
  • خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو یعنی اگر با بقیه فرق داشته باشی به مشکل می خوری.
  • آسه برو آسه بیا که گربه شاخت نزنه. یعنی کار خاصی نکن.
  • و ..

 

 

باورهای سازنده دنیای امروز، 

باورهای مخرب دنیای قدیم بوده 

 

در دنیای امروز باید از منظقه امنت خارج بشی اما اگر در زمان غارنشین ها بود از بین می رفتی.

 

 

داستان پند آموز باور انسان ها

در سری مطالب داستان های آموزنده امروز داستانی درباره باور انسان ها برای شما آماده کرده ایم. بخوانید و لذت ببرید. کشاورز فقیری برغاله‌ای را از شهر خرید. همانطور که با بزغاله به سمت روستای خود باز می‌گشت، تعدادی از اوباش شهر فکر کردند که اگر بتوانند بزغاله آن فرد از بگیرند می‌توانند برای خود جشن بگیرند

و از خوردن گوشت تازه آن بزغاله لذت ببرند. اما چگونه می‌توانند این کار را عملی کنند؟ مرد روستایی قوی و درشت هیکل بود و این اوباش ضعیف نمی‌توانستند و نمی‌خواستند که به صورت فیزیکی درگیر شوند. برای همین فکر کردند و تصمیم گرفتند که از یک حقه استفاده کنند.

وقتی مرد روستایی داشت شهر را ترک می‌کرد یکی از آن اوباش جلوی او آمد و گفت: «سلام، صبح بخیر» و مرد روستایی هم در پاسخ به وی سلام کرد. بعد آن ولگرد به بالا نگاه کرد و گفت: «چرا این سگ را بر روی شانه‌هایت حمل می‌کنی؟»مرد روستایی خندید و گفت: «دیوانه شده‌ای؟ این سگ نیست! این یک بز است.»

ولگرد گفت: «نه اشتباه می‌کنی، این یک سگ است و اگر با این حیوان بر روی دوش وارد روستا شوی مردم فکر می‌کنند که دیوانه شده‌ای.»مرد روستایی به حرف‌های آن ولگرد خندید و به راه خود ادامه داد. در راه برای اطمینان خود، پاهای بز را لمس کرد و خیالش راحت شد که حیوان روی دوشش بزغاله است.

در پیچ بعدی اوباش دوم وارد عمل شد و دوباره سخنان دوست اوباش خود را تکرار کرد. مرد روستایی خندید و گفت: «آقا این بزغاله است و نه یک سگ.»ولگرد گفت: «چه کسی به تو گفته است که این بزغاله است؟ به نظر می‌رسد کسی سر تو کلاه گذاشته باشد. این یک بز است؟» و به راهش ادامه داد.

روستایی بز را از دوشش پایین آورد تا ببیند موضوع چیست؟ اما آن قطعاً یک بزد بود. فهمید هر دو نفر اشتباه می‌کردند اما ترسی در وجودش افتاد که شاید دچار توهم شده است. آن مرد همانطور که داشت به سمت روستای خود برمی‌گشت نفر سوم را دید که گفت: «سلام، این سگ را از کجا خریده‌ای؟»

مرد روستایی دیگر شهامت نداشت تا بگوید که این یک بز است. برای همین گفت: «آن را از شهر خریده‌ام.»مرد روستایی پس از جدا شدن از نفر سوم، ترسی وجودش را گرفته بود. با خود فکر کرد که شاید بهتر باشد این حیوان را با خود به روستا نبرد چرا که شاید مورد سرزنش قرار بگیرد.

اما از طرفی برای خرید آن حیوان پول داده بود. در همین زمان که دودل بود، اوباش چهارم از راه رسید و به مرد روستایی گفت: «عجیب است! من تا به حال کسی را ندیده‌ام که سگ را بر روی دوش خود حمل کند. نکند فکر می‌کنی که این یک بز است؟

مرد روستایی دیگر واقعاً نمی‌دانست که این حیوان بز است و یا یک سگ. برای همین ترجیح داد خود را از شر آن حیوان خلاص کند. اطراف را نگاه کرد و دید کسی نیست. بز را که فکر می‌کرد دیگر سگ است آنجا رها کرد و به روستا برگشت. ترجیح داد از پول خود بگذرد

تا اینکه اهالی روستا او را دیوانه خطاب کنند. با این حقه اوباش‌ها توانستند بز را به راحتی و بدون هیچ گونه درگیری تصاحب کنند.شما روی شانه‌های خود چه چیزهایی حمل می‌کنید؟ آیا به آنها باور دارید؟ چگونه به آن باور رسیده‌اید؟

منبع داستان از :yekibood.ir

داستان دیگر

قدرت باور

در اينجا مايلم كه شما را با يكي از عجيب ترين انسانهايي كه تا به حال ديده ام آشنا كنم. براي نخستين بار او را چند دقيقه بعد از تولدش ديدم. او از بدو تولد از لاله و بخش بيروني گوش محروم بود. پزشك مي گفت كه او احتمالا عمري را ناشنوا و لال زندگي خواهد كرد. من نظر او را نپذيرفتم. اين حق من بود، زيرا من پدر اين كودك بودم. من نظر ديگري داشتم اما اين را به صداي بلند نگفتم؛ آن را به سكوت در قلبم ايراد كردم.

من از صميم قلب خود مطمئن بودم كه پسرم مي شنود و حرف مي زند. لابد مي پرسيد چگونه؟ مطمئن بودم كه بايد راهي وجود داشته باشد و مطمئنم  كه مي توانم اين راه را بيابم. به ياد حرفهاي امرسون كبير افتدام:”به هرچه بنگريد درسي از ايمان هست. به تنها چيزي كه نياز داريم اطاعت است. براي هركدام از ما راهي وجود دارد، اگر خوب گوش دهيم كلمات مناسب خود را مي شنويم”.

كلمات مناسب؟ ميل و اشتياق از هر چيزي مهمتر است. من آرزو كردم كه پسرم ناشنوا و لال نماند. لحظه اي از اين اشتياق غافل نماندم. چه كاري از من ساخته بود؟ بايد راهي مي يافتم تا ذهن كودك را به روي اشتياق خود مي گشودم. بايد صدايم را بدون گوش هاي بيروني او به ذهنش مي رساندم. بايد وقتي فرزندم به قدر كافي بزرگ مي شد تا با من همكاري كند ذهنش را از اشتياقي سوزان پر مي كردم، آنچنان سوزان كه طبيعت با با روشهاي خود بتواند اين اشتياق را به حقيقتي جسماني مبدل سازد.

 

 

 

حادثه اي كه يك زندگي را متحول كرد

 

ما يك دستگاه ضبط صوت خريديم. وقتي فرزندم براي نخستين بار صداي موسيقي را شنيد به وجد آمد. در يك مورد نواري را به تكرار گوش داد. در برابر ضبط صوت ايستاد، دندانهايش را به لبه ضبط صوت نگاه داشت. از اين كار او سر در نياوردم سالها گذشت تا فهميدم استخوانها مي توانند صدا را به گونه اي به انسان ها منتقل كنند.

 كمي بعد از آنكه او ضبط صوت را براي خود برداشت در يافتم اگر با لبانم استخوان پشت گوش او را لمس كنم و با او حرف بزنم به راحتي متوجه حرفهايم مي شود.

وقتي مشخص شد او مي تواند صداي مرا به خوبي بشنود، بي درنگ ميل به شنيدن را به او انتقال دادم. به زودي در يافتم فرزندم از اينكه شبها قبل از خواب برايش قصه تعريف كنم لذت مي برد. به همين دليل براي او داستان سرايي مي كردم تا به اعتماد به نفس، به تصور و به ميل شنيدن وطبيعي بودن او كمك كند.

به خصوص يكي از داستانها را هر بار به شكلي برايش تعريف  مي كردم. مي خواستم در ذهنش اين انديشه را بكارم كه ناراحتي جسماني او برايش يك دارايي بزرگ است كه ارزش فراوان دارد. به رغم اين حقيقت كه تمام فلسفه اي كه من برسي كرده بودم به درستي نشان مي داد كه هر ناراحتي و هر معلوليت به خود امتيازي به همان اندازه به همراه دارد بايد اقرار كنم كمترين اطلاعي در اين زمينه كه چگونه ناراحتي او مي تواند تبديل به يك دارايي شود نداشتم.

 

 

 

 پيروزي بزرگ با شش سنت

 

اكنون كه اين تجربه را بررسي مي كنم مي بينم كه ايمان پسرم به من نتايج حيرت انگيزي داشت. مطالبي را كه به او گفتم پذيرفت. من به او گفتم كه اين امتياز خود را به شكل اشكال گوناگون نشان خواهد داد.مثلا آموزگاران مدرسه وقتي او را بدون گوش مي بينند به او توجه خاصي مبذول مي دارند و با او به مهرباني بيش از ديگران برخورد مي كنند و اين كاري بود كه هميشه كردند. من همچنين به او گفتم وقتي كه به اندازه كافي بزرگ شود و روزنامه بفروشد (برادر بزرگترش قبلا روزنامه مي فروخت) در مقايسه با او از امتياز بزرگي برخوردار خواهد بود زيرا مردم وقتي مي بينند كه او به رغم نداشتن گوش باهوش و فعال است به او پول بيشتري پرداخت مي كنند.

وقتي حدوداً هفت ساله بود معلوم شد كه شرايط خاص او برايش فوايدي در پي خواهد داشت. ماهها او به التماس مي خواست به او اجازه بدهيم روزنامه بفروشد اما مادرش با اين كار موافق نبود.

تا اينكه روزي به مراد خود رسيد. بعد از ظهر يكي از روزهاي كه با خدمتكارمان در منزل بود از پنجره آشپزخانه به حياط پريد تا برنامه اي را كه در سر داشت اجرا كند.همسايه كفاشي داشتيم، از او 6 سنت قرض گرفت. با اين پول روزنامه اي خريد، روزنامه را فروخت و با پول آن مجدداً روزنامه هاي بيشتري خريد و اين كار را تا غروب آن روز ادامه داد. وقتي كارش تمام شد 6 سنت قرض خود را پرداخت، اما 42 سنت در جيب داشت.وقتي كه به منزل برگشتيم، در حالي كه 42 سنت پول را در مشت خود نگه داشته بود در رختخوابش خوابيده بود. آن شب من دانستم تلاش من براي آنكه در ذهن فرزندم اميد به موفقيت و پيروزي را بكارم به نتيجه رسيده است در نظر من او كاسبي شجاع و متكي به نفس بود كه به ابتكار خود اقدامي شجاعانه كرده و پيروز شده بود. از كارش راضي بودم. مي دانستم او به شرايطي دست يافته كه در تمام مدت عمر از آن به سود خود استفاده خواهد كرد.

بستن منو
×
×

سبد خرید